RSS
صفحه اصلی خبرنامه پیوندها سایت قبلی تماس با ما کتابخانه دیجیتال میبد پیشنهاد سوژه، ایده

خاطرات دوران کودکی من - دفعات نمایش: 239
كد خبر: 736 تاريخ: 8:15 قبل‏ازظهر - چهارشنبه 23 مرداد 1387 نسخه چاپي

صبح بود خوابیده بودم ، ناگاه لگدی محکم به شکمم خورد از خواب پریدم دیدم خواهر وبرادرم در حال کتک کاری با هم …


صبح بود خوابیده بودم ، ناگاه لگدی محکم به شکمم خورد از خواب پریدم دیدم خواهر وبرادرم در حال کتک کاری با هم دیگر هستند که این لگد اشتباهاً به من اصابت کرده است بلا فاصله بلند شدم و من هم وارد ماجرا شده جواب آن لگد را داده، وچند مشت ولگد دیگرهم نوش جان کردم . پس از ساعتی ناگاه چند لنگه کفش محکم در بین ما فرود آمد، این لنگه های کفش از مادرمان بود که پیشنهاد اعلام آتش بس بود . گفت بسه دیگه ! ما از ترس متفرق شدیم. مادرمان با پرخاش گفت چرا به مدرسه نمی روید .

به ساعت نگاه کردم ساعت 10 صبح بود با عجله وزحمت زیاد کیفم را که بر بالای بام خانه همسایه افتاده بود  پیدا کرده و لباسم را که به درخت باغچه آویزان شده بود پوشیدم ولی شلوارم را که به پره های پنکه سقفی آویزان بود قدم نمی رسید آن را بردارم پریدم وآن را به طرف خود کشیدم که با این کار یکی از پره های پنکه به طرف پایین خم شد، شلوارم را  پوشیدم  و به طرف مدرسه حرکت کردم از پیچ کوچه نگذشته بودم که دیدم خواهرم دوان دوان وگریه کنان مرا دنبال می کند  او گفت: کیف مرا برداشته ای کیف را به او دادم  و به خانه برگشتم وکیف خودم را برداشم، به یاد کتک های دیروز خودم می فتادم که مدیر مدرسه با چوب مرا به باد کتک گرفته بود که چرا هر روز دیر به مدرسه می آیم.

ازخانه خارج شدم هنوز چند قدم نرفته بودم که برادر کوچکم گریان به دنبال من آمد، او گفت که کفش مرا پوشیده ای کفش را به طرف او پرت کردم و با عجله برگشتم،  با هزار زحمت کفش خودم که در یخچال بود وجورابم که در ناندانی بود پیدا کردم آنرا پوشیدم وباز با عجله به راه افتادم ناگاه یادم آمد که کیفم را جا گذاشته ام برگشتم و آن رابرداشتم وبه راه افتادم به مدرسه نرسیده بودم که دیدم چند نفراز همکلاسهایم  به من می خندند به خود نگاه کردم دیدم که دو لنگه کفش متفاوت پوشیده ام به خانه برگشتم وکفش خود را پوشیدم وبه راه افتادم کاملاً خسته شده بودم  سرم گیج می رفت همینطور پیش می رفتم تا به خانه ای رسیدم زنگ درب خانه را فشار دادم تازه متوجه شده بودم که اشتباه آمده ام  خانه عمّه ام بود خواستم فرار کنم که عمه ام در را به رویم باز کرد به او گفتم سلام، خدا حافظ !  از او دور شدم و به سوی مدرسه حرکت کردم در راه متوجه شدم که کیفم خیلی سبک است وقتی آنرا باز کردم دیدم چیزی داخل آن نیست به سرعت برگشتم وکتابهایم را داخل آن قراردادم وباز به راه افتادم چند قدمی نرفته بودم که  یکی از همکلاسهایم مرا دید وگفت چقدراز مشقهایت را نوشته ای وقتی نگاه کردم دیدم که ننوشته ام، به کناری  نشستم وبا عجله مشقهایم را نوشتم  هر دفعه که باد می وزید باد صفحات کتاب را به این طرف وآن طرف می برد وهر صفحه ای که می رسید آن را رونویسی می کردم که در آخر کار نوشته های من چیز جالبی از آب در آمده بود. که بعدها معلّم من می گفت: قلم من از دادن نمره به این اشعار زیبا عاجز مانده است. واز اینجا بود که همه به نبوغ ذاتی من پی بردند و مرا از دانشمندان بزرگ عصر خود به حساب آوردند. دو باره به راه افتادم ناگاه  با خود گفتم  که چرا همکلاسی من به مدرسه نمی رود  با عجله برگشتم که این را از او بپرسم ولی هرچه گشتم پیدایش نکردم  ودو باره به راه افتادم  تا اینکه یکی دیگر از همکلاسی های خود را دیدم او گفت:   «  به کجا می روی گفتم به مدرسه، گفت اولاً خیلی از مدرسه دور شده ای  و ثانیاً » تا آمد بقیه حرفش را بزند به سرعت برگشتم در حالی که صدای قهقهه خنده دوستم می شنیدم به مدرسه رسیدم دیدم درب مدرسه بسته است سر را به روی درب مدرسه گذاشتم و های های شروع کردم به گریستن، پیر مردی رسید وگفت پسر جان پدرت مرده است که این چنین گریه  می کنی گفتم خیر گفت پس چی گفتم دیر آمده ام درب را باز نمی کنند پیر مرد گفت آخه پسر جان اولاً الان ساعت 12 ظهر است و ثانیاً امروز جمعه است و من با این همه تلاش به خانه برگشتم وازفرط خستگی کیف به دست وکفش به پا به گوشه ای افتادم وبه خواب عمیقی فرو رفتم . صبح روز بعد به خیال اینکه جمعه است خوابیده بودم که خدمتگذار مدرسه مان زنگ درب خانه ما را فشار داد وقتی جواب او را دادم گفت چرا به مدرسه نمی آیی گفتم برو به معلمم بگو که اشتباه گرفته ای امروز جمعه است.

ارسال نظرات:
نام:
ایمیل شما:
متن پيام *:


نظرات بینندگان :
*   کمترین فایده خاطرات درس اموزی است که این خاطره بهره ای نداشت
كليه حقوق متعلق به میبدنیوز است. استفاده از مطالب با ذكر منبع بلامانع است
طراحي و توليد: "سامان پردازان میبد"