RSS
صفحه اصلی خبرنامه پیوندها سایت قبلی تماس با ما کتابخانه دیجیتال میبد پیشنهاد سوژه، ایده

حواست به خودت باشد - دفعات نمایش: 16
كد خبر: 107 تاريخ: 8:27 بعدازظهر - سه شنبه 17 ارديبهشت 1387 نسخه چاپي
صبح می شود، قبل از همه بیدار می شوی، چشم هایت هنوز پف دارد، خمیازه می كشی، توی آشپزخانه گیج می خوری، قبل از هر …

صبح می شود، قبل از همه بیدار می شوی، چشم هایت هنوز پف دارد، خمیازه می كشی، توی آشپزخانه گیج می خوری، قبل از هر چیز ظرف ناهار مرد را پر از پلوی دیشب می كنی، عطر چای تازه دم، توی خانه می پیچد، حالا می توانی بروی بچه ها و بابای شان را بیدار كنی! ساعت از شش كه بگذرد آنها بیدار می شوند، یكی یكی می آیند، می نشینند سر سفره صبحانه، لیوان ها را پر از چای می كنی، چند لقمه كوچك هم می گیری و می گذاری دم دست دختربچه پنج ساله ای كه مدام نق می زند و میان گریه خمیازه می كشد.
لازم نیست تا لقمه آخر كنار دختربچه و دیگر اعضای خانواده بمانی، مدت هاست كه دیگر كسی بهانه بودن تو را تا وقت جمع شدن بساط صبحانه نمی گیرد. یك لقمه بزرگ نان و پنیر بر می داری و می روی، باید پیراهن بابای بچه ها را اتو كنی، دیكته پسر بزرگترت را هم تصحیح نكرده ای، حالا بعد از همه این سال ها آنان فهمیده اند كه تو باید به دیگر كارهایت هم برسی.
ناهار پسرت را آماده می كنی، حتی كاسه كوچكی را ماست می كنی و می گذاری توی یخچال، بعد از آشپزخانه می دوی توی اتاق، به چهار كنج خانه سر می زنی، یا همان طور كه سرت توی كمد لباس هاست، كلی جمله تكراری همچون هر روز هوار می كنی روی سر بچه ها یا بابای آنها، «پسرم ظهر كه از راه رسیدی دست هایت را بشور، با احتیاط غذا را داغ كن، مشق هایت را هم بنویس تا من برگردم» اما دخترت هم می داند كه نباید چیزی از دست بچه ها توی مهد بگیرد، همه ناهارش را هم باید تا انتها بخورد تا زودتر بزرگ شود، حالا پسرت و بقیه می دانند تا قبل از عصر كه برگردی، همه این حرف ها را دستكم ۳۲ بار دیگر پشت تلفن تكرار می كنی.
دختر پنج ساله ات را خودت می بری مهد و عصرها با خودت برمی گردانی. بعد از همه این كارها می روی سمت محل كارت، البته نمی دانم چه كاره ای، می توانی پرستار، معلم، خبرنگار و آرایشگر باشی یا حتی اگر دلت خواست می توانی بروی و راننده تاكسی شوی! مهم نیست چه كاره ای! مسئله مهم اینجاست كه وقتی می رسی به محل كار باید بشوی یك آدم دیگر كه تا همین چند دقیقه قبل نبوده ای، دیگر مثل یك مادر مهربان نیستی، اما حواست مدام پی بچه هایت است.
وقتی رسیده ای سر كار باید نقش تمام عیار یك آدم وظیفه شناس را بازی كنی، نمی توانی فرصت ها را از دست بدهی، فكر كنی به این كه زنگ تفریح پسرت آنقدر تند بدود كه زمین بخورد، تكلیف خودت را با وظایف همسری هم نمی دانی، وقتی مقابل رئیس ایستاده ای و از بد روزگار بابای بچه ها مرتب به گوشی موبایلت زنگ می زند.
خب فكر كنم روایت ماجرا تا همین جا كافی است. حالا آنقدر آشفته و مضطرب شده ای و میان نقش های سه گانه (همسری، مادری و شغلی) سردرگم مانده ای كه بشود دورتر ایستاد و گفت: «حواست هست كه دچار تعارض در نقش هایت شده ای كمی مواظب باش، این تعارض می تواند تو را دچار بیماری های روحی و روانی كند!»
ارسال نظرات:
نام:
ایمیل شما:
متن پيام *:


نظرات بینندگان :
كليه حقوق متعلق به میبدنیوز است. استفاده از مطالب با ذكر منبع بلامانع است
طراحي و توليد: "سامان پردازان میبد"